تبلیغات
با هم ولی تنها

تنها مونس من پرستوی کوچکی بود که با آن خوشبخت بودم ولی چه کنم با مهاجرت خود

مرا تنها گذاشت. می دانستم که پرستوی من به من وفا نمی کند .پس می مانم تا آن کس

که در انتظارش هستم بیاید و تا آخر عمر تنها مونس و یار آن باشم .

                                                  

<سرنوشت بازی مرگباریست>

روزی به من گفتی برای چه زنده ای در حالی که در دلم میگفتم برای تو گفتم برای هیچ

روزی به تو گفتم برای چه زنده ای گفتی برای آنکه برای هیچ زنده است .


~~~~~~~~

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر 1386ساعت 06:06 ق.ظ
  به قلم: <-رسول->  (s)امید ()

دوست دارم با تمام عشق و امیدی كه در آرامگاه دلم وجود دارد باورت كنم و چنان باشم كه تو می خواهی دوست دارم شبی را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان تیله ات بنشینم تا باورت كنم و باور كنم چگونه دیدن و چگونه بودن را دوست دارم كه شبی را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌های دلم را برایت بازگو كنم تا شاید مرحمی بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم دوست دارم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتی مجنون لیلی اش را پرستش نكرده بود و مجنون به این عشق و به این گونه پرستش حسادت كند دوست دارم تصویری از عشق و محبت بر صفحه خونین دلم رسم كنم كه حتی فرهاد تصویری به این واضعی از شیرین نكشیده باشد دوست دارم در صدر عاشقان دنیا قرار گیرم
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T