تبلیغات
با هم ولی تنها - مرگ انسانیت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی

صحبت از آزادگی، پاكی ، مروت ، ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چومبه هاست!

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من، كه از پژمردن یك شاخه گل

از نگاه ساكت یك كودك بیمار

از فغان یك قناری در قفس

از غم یك مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندر این ایام زهرم در پیاله ، اشك و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

وای جنگل را بیابان می كنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می كنند

آنچه این نامردمان با جان انسان می كنند

 

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض كن: یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در كویری سوت و كور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 


~~~~~~~~

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد 1387ساعت 11:06 ق.ظ
  به قلم: <-رسول->  (s)امید ()

دوست دارم با تمام عشق و امیدی كه در آرامگاه دلم وجود دارد باورت كنم و چنان باشم كه تو می خواهی دوست دارم شبی را تا صبح به تماشاگه چشمانت همان چشمان تیله ات بنشینم تا باورت كنم و باور كنم چگونه دیدن و چگونه بودن را دوست دارم كه شبی را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌های دلم را برایت بازگو كنم تا شاید مرحمی بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم دوست دارم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتی مجنون لیلی اش را پرستش نكرده بود و مجنون به این عشق و به این گونه پرستش حسادت كند دوست دارم تصویری از عشق و محبت بر صفحه خونین دلم رسم كنم كه حتی فرهاد تصویری به این واضعی از شیرین نكشیده باشد دوست دارم در صدر عاشقان دنیا قرار گیرم
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T